تبلیغات
دست نوشته های من-واحد آزاد دندانپزشکی
دست نوشته های من-واحد آزاد دندانپزشکی
تا آخرین نفس پای رهبرم ایستاده ام

نشان منافق سه چیز است : 1 - سخن به دروغ بگوید . 2 - از وعده تخلف كند .3 - در امانت خیانت نماید 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط سعید دهقانی


ای سید ما، ای مولای ما! ما آنچه باید بکنیم، انجام میدیم. آنچه باید گفت هم گفتیم و خواهیم گفت. من جان نا قابلی دارم ... جسم ناقصی دارم ...  اندک آبرویی هم دارم که این را هم خود شما به ما دادید. همه این ها رو من کف دست گرفتم، در راه این انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم کرد. این ها هم نثار شما باشه.

 

سید ما، مولای ما! دعا کن برای ما. صاحب ما توئی، صاحب این کشور توئی، صاحب این انقلاب توئی. پشتیبان ما، شما هستید. ما این راه را ادامه خواهیم داد، با قدرت هم ادامه خواهیم داد. در این راه ما را با دعای خود، با حمایت خود، با توجه خود پشتیبانی بفرما




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 بهمن 1389 توسط سعید دهقانی


روز عزای عمو ،حضرت عباس (ع)شده است ...
به تو تسلیت از من که میان سرود عشق و ناله و نوحه ها ،دلم هوای اشک را با هوای عاشقی در آمیخته و به انتظار تو نشسته بود ،هوای با یاد تو بودن ، از تو نوشتن ، نام تو را بردن ،به لحظه های عاشقی تو ماندن و دل را به تو سپردن  و شاید به بهانه تو دست های پر از آب حیا و وفای فدایی ولایت امام زمان عمو ،شب را بسر بردن  و آرام گرفتن...
نمی دانم ...کجا نشته و از کدام زاویه نگاه عرفانی و نورانیت به چشمه های چشم زمین چشم دوخته ای  که اینچنین قلم که می آید و یاد تو مست می شوم و دلم از همه بجز تو خالی می شود ...فدایت شوم که ناز و دلربایی ،عزیز و دلنشین و دلربای صبح که اگر سنگ چند روزی نام تو را به زبان تکرار کند ،عشق بر دل او هم می نشیند و دیوانه و شیدایش می کند ،عشق تو آقای من ،عشق مهدی ،عشق امام زمانم که نازنین روزگار است ،مهربانتر از آفتاب و معنای جمله خوبی ها،امام و صاحب الزمان من ،امام مهدی که جان عالم فدای او باد...
دلم می خواهد بنویسم ،حالم عجب حالیست ،مستی عاشقانه است و  آتش به دلم زبانه می کشد و از خود بی خود می شوم  ،من می نویسم اما هرگز نمی خوانم و نمی فهمم ،تو بشنو و ببین و بدان که عاشقان کوی تو لباس مشکی بر تن در عزای عمو چگونه نام تو را به ظهور می خوانند،بیا و بگذار عالمی به داشتن تو هوای عاشقی و دلدادگی بخود بگیرد...
بیا...
دلم می خواهد بنویسم اما اگر ادامه دهم به دیوانگی ام خواهند خواند ،بگذار بقیه را بگویم و کسی جز تو نشنود و نداند که گناهکار نه زبانش گویای گفتن است  و نه افکارش فکری که دیگران بخوانند و بفهمند ،برای تو می گویم و تو مثل همیشه از دیوانه و گناهکاری بشنو ،دست دعایت که بچه های شیعه های شهر تو باب الحوائج خود می خوانندش بالا بیاور و برایم دعایی کن که عشاق دعایت را به اسمان هدیه می کنند...
آری امشب ،میان اشک های ناز و دست های پر از محبت دعایت اندکی با من باش ...
امام خوبی های من باش...
امام مهدی من باش...(عج)



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 آذر 1389 توسط سعید دهقانی



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 آذر 1389 توسط سعید دهقانی
ولایت مولا امیر المومنین علی (ع) مبارک باد...





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 3 آذر 1389 توسط سعید دهقانی
احساس غریبی بدلم هجوم می آورد،باران را من می گویم ،عشق را تو بخوان و محبت را دیگران می دانند که هر جا دلی می گیرد و کاری میان دست های دعای تو رو به آسمان می رود ،خدا این دست های همیشه محبتت را بی جواب باقی نمی گذارد،آری می خوانم نام زیبای تو را بنام مهدی ،که آسمان  یا سوسوی ستاره ای که امید و عشقش را از تو به وام دارد،همه و همه نام تو را می خوانند...

دیگر نه آفتابی برایم مانده است و نه نگفته ای که به گفتنش دلم شاد باشد ،اینها را گفتم که چیزی بگویم اما امشبم اجازه گفتنش را نمی دهد و مهربانیت خجالتم می دهد ،تو که هر زمان زیر بار گناه هم خواندمت ،می ایی و باز  هم همراهم می مانی ،با وفایی آقای من ،مهربان و صمیمی و من بی وفا و بی چشم و رو و پر از گناه...
بنشین و میان ندیده هایم با من بمان که تو را می خوانم و تو که می ایی ،احساس تو که می آید و دلم بهانه تو را که می گیرد ،گویی انگار همه آرزوهایم تمام می شود ،مست می  شوم ،سبک تر از همیشه و آرام تر از آرامش دنیا و ناخود آگاه زمزمه لبهایم نام تو را از میان انبوه نام ها می رباید....مهدی که جان عالم فدای ناز قدم های تو باد.

چشم بگشا آقای من...
دست های خالی ام را برایت هدیه آورده ام ،چشم هایم را که تو را نمی بینند ،دلم که تو را نمی شناسد و زبانم و قلمم که ندانسته و ناشناخته و به هوای تو برای تو می نویسد ،ابر و اسمان را و گلبرگی از گل یاس و خنکای نسیم صبح که سرود عشق و دلدادگی را پیش پای حضرت آفتاب برایت زمزمه خواهند کرد...نداشته ام را...هر آنچه داشته ام را آورده ام و میان غریبی مان تنها نشسته و به انتظار تو مانده ایم ،تو که ناز نگاهت ،اندکی از عطر اندیشه ات یا نسیمی از گل یاس دل را دیوانه نبودن و همیشه بودنت می کند ،تو که مهدی هستی و عالمی به عشق انتظار در آرزوی دیدار تو در هجران و اشتیاق مانده است...

چشم بگشا آقای من...
مرا از پاییز نیم برگی زرد مانده است و آرزوی بهار ،ببین و بدان و بیندیش و هم سفره دست های خالی من باش ،لحظه ای و دقیقه ای و ساعتی که بتوانم برایت بگویم ،دلم به همین گفتن ها خوش است ،به همین تو را ندیدن و عاشق بودن ،به همین کوله بار سبک و بی آرزو و به همین اشتیاق و قلمی که نام تو را می نویسد ،زمان را هم نمی خواهم ،فقط لحظه ای از این اشتیاق را همنشین من باش تا برای تو بگویم این داستان پر از درد و حرمان را و تو می دانم که می شنوی و می دانی و میان مهربانیت و قلب پر از محبتت رو به خدا از یتیمان شهر من تا بزرگانش را بدعا هدیه ای می فرستی و وجودت آرامش دین من خواهد بود...تو که صاحب الزمان من هستی و دل ها به محبت و عاشقی تو خو می گیرد و درد و حرمان را فراموش می کند...
چشم بگشا آقای من...
قسم به تمام مهر و محبتت ،به لحظه هایی که گناهکاران بزرگ عالم در چاه نادانی خود غرق می شوند و نام تو را می خوانند ،بگذار بگویم تا بدانند که التهابی قلب تو را فرا می گیرد و دست سوی خدا بالا می آوری و خدا را می خوانی و دعایشان می کنی ،نمی دانم اما با خود می گویم شاید آن لحظه فرشته ای می گوید اینها عالمی از گناه را با خود دارند اما من می گویم وقتی غرق شده ای در گناه ،گرچه گناه او به قدر عالمی سنگین باشد ،نام مهدی را بر زبان می آورد ،قطب عالم عشق ،مهربانی و محبت ،گذشت و وفا و بزرگواری ،نگفته او را سلام می دهد و دست هایش را بالا می آورد و دعایش می کند ،آری از مهر و محبت آقای من به دور است که جز این باشد ،از مهدی و صاحب الزمان من بدور است که جز این باشد و دست دعا و قطره اشک تو  که میان می اید ،آسمانی سراسراشک می شود و خدا دست های محبتش را می گشاید و دست بنده اش را می گیرد و از گناه رهایش کرده و راه گناه را برویش می بندد ...تو نشان محبت خدایی آقای من و عالمی به عشق و محبت تو حیران و سرگردان ...

چشم بگشا اقای من ....
تو شاهکار خدایی ،دنیایی از محبت و عشق و سادگی و وفا ،گلبرگی از گل یاس و قائم آل محمد (ص)و تو که باشی ،نام زیبای تو که باشد گویی آفتاب هم از مهربانیت رخ می گیرد و نام تو  رامیان آرزوهایش می خواند...می دانم از گناه هرگز تو را نخواهم دید که هر چشمی لیاقت دیدار تو را ندارد اما میان ندیده هایم نگاهت را به میهمانی اندیشه و چشمهایم بفرست تا حداقل مهر و محبت تو را باور کنم و از دریچه نگاه تو بیندیشم و قامت زندگی بسازم که نگاه کبریایی تو و سر سوزنی محبتت به آرزوهای عالم می ارزد ، دل را آرامش می بخشد و قلب انسان را میان اتش هم که باشد جرات و جسارت و قدرت می دهد ...تو که آرامش دنیای من هستی و بنام تو دل عالمی آرام می گیرد ،آرام تر از آرامش تمام دنیا و ساده تر از تمام سادگی ها ،فارغ از اندیشه عالم می شود و در معرکه هراس چون کوه محکم و استوار از جای خود لرزشی هم نخواهد کرد...عالمی به انتظار تو مانده است ،مهدی که جان عالم فدای تو باد...


چشم بگشا آقای من...




نوشته شده در تاریخ شنبه 8 آبان 1389 توسط سعید دهقانی

 

 

اگر تو نبودی ...من بودم و تنهاییم و دنیایی که نه او را باور دارم و نه او مرا...

من می ماندم و این راه بی انتها  ، خسته و درمانده و مانده بر راه که نه ارزویی به دل دارد و نه تاب ارزویی دارد و می میرد و خاکسترش جانمازیست بر بالای رود که سر به سجده بگذارد و آرزوهای هرگز نداشته اش را صدا زند...

بگذار مرا به اسم کوچک بخوانند ،بد بدانند ،گناهکار بدانند و بخوانند ،یا در باتلاق اشتباهاتم غرقم کنند ...

منی که غرق در گناهم از غرقه در باتلاق اشتباه چه ترسی دارم...

اما میان این کوه گناه و باتلاق اشتباه ،تو که باشی و عشق تو که باشد ، از این تنهایی دلم نمی گیرد...

دلم از ندانسته های اطرافم نمی گیرد...

دلم از این همه سر و صدای این شهر ،از این فرار و گوشه نشینی ام از همه نمی گیرد...و به این شاد می شوم که عزیزی دارم...دلربایی و دریایی از محبت و خوب که همه چیزم را بیرون می ریزم و خودم می مانم و او،انگار میان نشنیده هایم و ندیده هایم احساسی به  من، امید مهربانی تو را می دهد و چون کوه محکم و آرام می شوم و به این ایمان دارم که نام مهدی قلب هر شیعه ای را آرامش و امید می بخشد...

آری بنشین بامن و اندکی با خاک ،با نداشته هایم ،با ارزوهایی که دوستشان داشتم ،عاشقشان بودم و همه را بیرون ریختم همراه شو و بگذار همه را به مانند داستانی برایت حکایت کنم...بگذار اندکی از این باتلاق اشتباه تعریف کنم و تو میان ندیده هایم چشم هایت را بر هم بگذار و تصور کن و دستی از غیب بر قلبم بگذار تا میان گرد و غبار م ،راه را گم نکنم...

تو هستی ،زنده ای ،رهبری و امامی و نام تو مهدیست...

تو می شنوی ،می بینی ،احساس داری ،اشک می ریزی ،می خندی ،ناراحت می شوی و دلت مثل همه آدمهای دیگر می گیرد...

آری ...تو هستی ...

پس بیا و با من همراه شو،گر چه تو را نمی بینم ،چشمهایم از گناه کور شده ،صدایت را نمی شنوم،گوشهایم از گناه کر شده اما هنوز دلم عاشق نام توست...هنوز نام تو که می آید چشمهایم بارانی و دل تنگ تو می شود و عشق را با تو می شناسد...

تو چگونه اشک هایت می آید ،چگونه می خندی ، به چه چیز  شاد می شودی و کدام یک از رنگ های زندگی و دنیای مرا دوست داری ؟ نمی دانم و نمی توانم و تو می دانی ،باتلاق گناه و اشتباهاتم مرا زنجیر کرده و به بهانه خاک تمام زنجیر ها را پاره کرده ام و چون کوری میان بیابان نشسته و بوی تو را می جویم...

تو مهربانتر از مهربانی و من زخمی این مهربانی تو ...من به این قلب سلیم نتوانستم بگویم ،تو بگو...تو بگو این داستان  به کجا رسید  !!!و بگذار از تمام دنیا هیچ برای من نماند ...

بگذار همه اشتباهات را از من بدانند...مرا گناهکار بدانند...

بگذار در این باتلاق گناه غرق شوم اما...

هنوز دیوانه نام تو هستم ...به نام تو عاشقم...

و عاشق می مانم.




نوشته شده در تاریخ جمعه 9 مهر 1389 توسط سعید دهقانی


خودم نبودم اما از tv صحبت هاشو گوش می کنم...

مثل همیشه آرام...با صلابت ،مطئن و سراسر عشق صحبت می کنه...انقلابی و بی پروا...

یه روزی یکی می گفت  این عشق چیه که شما به ره بر دارید؟ 

عشق به رهبر عشق به تمام خوبی هاست...به تمام پاکی ها...

حتی اون زمانی که طرفدار سرسخت رییس جمهور خاتمی بودیم دایره این عشق و نگاه رهبری اینقدر وسیع بود که میشد رهبرو عاشق بود...

یه بار دیگه متن صحبت ها رو می گیرم و دوباره می خونم...

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم‌


یك جمله اول عرض كنیم در والائى ِ جایگاهى كه امروز شما جوانان عزیز قرار دارید؛ چه شما جمع حاضر در این محفل صمیمى و چه ده‌ها هزار یا شاید صدها هزار جوانى كه در همین خیل و روال حركت كردند و امروز در اینجا حضور ندارند. 

و آن جمله این است كه: 

عزیزان من! 

به جوانىِ شما و گذر دوران جوانى براى شما در این برهه، هر كسى غبطه میخورد. 


این جوانى، اینجور جوانى كردن، اینجور دوران عزیز و گرانبهاى جوانى را خرج كردن، براى هر كسى كه دوران جوانى را پشت سر گذاشته است، غبطه‌آور است.


قدر این دوران را و این جهتگیرى را و این روحیه را بدانید؛ 

نعمت خدمتگزارى را و توان خدمتگزارى را كه خداى متعال به شما هدیه كرده است، قدر بدانید؛ خدا را شكر كنید؛ افزایش این گنجینه‌ى معنوى را از خدا بخواهید. 

این را بدانید كه هر جامعه‌اى و هر كشورى از یك چنین سرمایه‌ى عظیمى و ذى‌قیمتى برخوردار باشد، بدون هیچ تردیدى خواهد توانست به برترین قله‌هاى عزت و عظمت دست پیدا كند.


 و این سرنوشت قطعىِ جامعه‌ى شما و ملت شماست 



عامل آن هم، موتور محركِ آن هم، همین روحیه‌اى است كه شما دارید.


عشق و ایمان، بصیرت و همت؛ اینها ستونهاى اصلى است. 

عشق و ایمان. 

* انسانى كه 
ایمان ندارد، محورى براى حركت خود نمیتواند تصویر كند. 

* انسانى كه از 
احساس عاشقانه و عمیق قلبى برخوردار نیست، نمیتواند این حركت را ادامه دهد و استمرار بخشد. 

* انسانى كه 
همت ندارد، به كارهاى كوچك، به فرازهاى محدود اكتفاء میكند؛ چشم به برترین قله‌ها نمیدوزد. 

* انسانى كه 
بصیرت ندارد، راه را عوضى میرود؛ 

اگر عشق و ایمانى هم در او هست، آن را در راه غلط مصرف میكند، كجراهه میرود. 


عشق و ایمان، همت و بصیرت؛ اینها را  انقلاب  به مردم ما و جامعه‌ى ما داد.


یك روز نیازِ حركت دفاعى در درون جامعه بود، یك روز نیازِ حركت دفاعى در مرزهاى كشور بود، یك روز نیازِ به 
علم و دانش است، یك روز نیازِ به تحكیم عقاید و ایمانها ست، یك روز نیازِ بهخدمتگزارى است؛ در همه‌ى این شرائط، میوه‌هاى متناسب با فصل در اختیار مردم گذاشته میشود. این حركتِ انقلاب است.

عده‌اى خیال كردند انقلاب كهنه شد یا كهنه‌شدنى است. 

اعلام كردند انقلاب تمام شد! 

خودشان تمام شده بودند؛ خودشان ذخیره‌شان ته كشیده بود، قادر به ادامه‌ى راه نبودند؛ 

دنیا را، جامعه را، انقلاب را به خودشان قیاس كردند؛ اشتباه كردند. 



«نسوا اللَّه فأنساهم انفسهم»

وقتى با خدا قطع رابطه شد، انسان حتّى خودش را هم درست نمیتواند بشناسد، چه برسد به جامعه‌اش، چه برسد به آرمانهایش. 

چه جور انسان با خدا قطع رابطه میكند؟ 


وقتى كه هوسها، گرایشهاى مادى، خودمحورى‌ها بر جان انسان غلبه پیدا كرد و این جاذبه‌ها مثل تار عنكبوتى، حشره‌ى ضعیفِ همت و ایمان آنها را در خود فرا گرفت، آن وقت متوقف میشوند.

اینجورى داشتیم. در گذشته هم داشتیم، در آینده هم خواهیم داشت؛ اینها ریزشها هستند.

آن كسانى كه از راه انقلاب و مسیر انقلاب باز میمانند، لزوماً كسانى نیستند كه از اول، كمر دشمنى با انقلاب بسته‌اند. 

وقتى كه انگیزه‌ى مادى بر انسان غلبه كرد، در راه میماند؛
 

وقتى هدفهاى كوچك و حقیرِ شخصى؛ 
رسیدن به مال و منال، رسیدن به تجملات، رسیدن به ریاست، رسیدن به قدرت، براى انسان شد هدف، هدف اصلى از یاد میرود.

این بلائى بود كه سرِ بعضى آمد، دیگران را هم به خودشان قیاس كردند، گفتند انقلاب تمام شد!، گفتند امام فراموش شد!؛ اشتباه میكردند. 

انقلاب یك حقیقت خدائى است، متكى به ایمانهاست، متكى به احساسات عاشقانه است، متكى به بصیرت است. مگر تمام میشود؟ 

لذا من بارها گفته‌ام، الان هم میگویم: 

نسل جوان امروز ما كه نسل سوم انقلاب است، از جوانان نسل اول اگر ایمانشان قوى‌تر نباشد، پرشورتر نباشد، بصیرتشان روشن‌تر نباشد، یقیناً عقب‌تر نیستند.

سال تحصیلى، "درس را خوب بخوانید" ، "با تحقیق بخوانید" ، "قصدِ رسیدن به قله‌هاى علمى را پیدا كنید" .
 

«كونوا دعاة النّاس بغیر السنتكم»؛

شما با عمل خودتان مردم را به ایمان، به اسلام، به دین دعوت میكنید. 

عزیزان من! 

كشور شما و ملت شما در یك پیچ خطرناك تاریخى در حال حركت است. 



سى سال است ما داریم این پیچ را طى میكنیم. 

به نقاط خطرناك، خطرخیز رسیدیم،
از آن عبور كردیم؛ لكن تمام نشده. 

این نقطه‌ى حساس تاریخى فقط مربوط به تاریخ ایران نیست، مربوط به تاریخ امت اسلامى است. 

امت اسلامى كه قرنهاست دچار ركود است، مورد تحقیر است، دچار عقب‌ماندگى از كاروان تمدن است، یا دچار برخى بسیارى حكام و زمامداران فاسد و دیكتاتور است، امروز نوبت این فرا رسیده است كه امت اسلامى خود را از زیر بار این همه مشكلات، این همه آلودگى‌ها، این همه گرفتارى‌ها خلاص كند. 

ملت ایران قدم بزرگ اول را برداشته است.
 دنیا، دنیاى تعارض است، دنیاى جنگ است، دنیاى كشتى‌گیرى‌هاى مادى میان قدرتهاست؛ 
قدرتهائى كه نمیخواهند ملتهاى مستقل سر بلند كنند و احساس شخصیت و حضور بكنند، ساكت نمیمانند، بیكار نمیمانند؛ 

بخصوص كه میدانند امت اسلامى از یك استعداد درونى ِ برخاسته‌ى از احكام اسلامى برخوردار است؛ لذا صف‌كشى میكنند، كه دیدید صف‌كشى كردند. 

از اولِ انقلاب اسلامى، صف‌بندى میان جبهه‌ى مستبدان بین‌المللى، زیاده‌خواهان بین‌المللى و میان ملت بزرگ و شجاع ایران شروع شد. 

وانمود میكنند هدف، ایران است؛ اما هدف، اسلام است؛ هدف، امت اسلامى است. 

میدانند كه 
:

موتور این حركت عظیم، معنویت است، قرآن است، اسلام است



 لذا با اسلام و قرآن معارضند. البته خط شكن ملت ایران است و ضربات را به خطشكن متوجه میكنند. اما این نیروى عظیم خطشكن، با گذشت بیش از سه دهه، نه فقط پاهاش سست نشد، نه فقط عزمش متزلزل نشد، نه فقط عقب‌نشینى نكرد، بلكه شتاب خود را بیشتر هم كرد.


ما در این پیچ عظیم تاریخى داریم با احتیاط، با تدبیر، با حواس جمع و با نیروى زیاد جلو میرویم.
 

و این به بركت چند عامل اصلى است؛ یكى از این عوامل، 
شما جوانها هستید. 

شما دارید كشور را جلو میبرید. یكى از موتورهاى قوىِ پیشبرنده، حضور جوانهاست.


هشت سال همه‌ى قدرتهاى نظامىِ دنیا دست به دست هم دادند علیه ایران. 

تجهیزات میفرستادند، نقشه‌ى جنگى میدادند، تصویر فضائى از وضعیت عرصه براى صدام تهیه میكردند، پول براش میفرستادند، اعتبار سیاسى براش درست میكردند؛ هرچه از دستشان برمى‌آمد علیه انقلاب، علیه امام، علیه نظام، دروغ و شایعه و تبلیغات میساختند و پخش میكردند. 

همه‌ى این كارها را كردند. نتیجه چه شد؟ امروز صدام كجاست؟

 صدامى كه آنها براى مقابله‌ى با ملت عزیز ایران و با انقلاب اسلامى و با امام بزرگوار پیش كرده بودند، اول بشدت ذلیل شد، بعد هم با نكبت مرد و از دنیا رفت؛ 

اما ...

امام زنده است، انقلاب زنده است، فرزندان امام زنده‌اند، ملت امام زنده است. 

این یك تجربه است.

همه‌ى كسانى كه سینه سپر میكنند و پیشكرده‌هاى جبهه‌ى جهانىِ استكبارند كه در مقابل ایران اسلامى قرار میگیرند، به همین سرنوشت دچار خواهند شد. 

این، تجربه است و در آینده هم همین جور خواهد بود. 

امام زنده خواهد ماند، انقلاب زنده خواهد ماند، شما زنده خواهید ماند؛


دشمنان شما منكوب و نكبت‌زده از سر راه خواهند رفت.



 این حركت باید به قله‌هاى عالى اهداف انقلاب برسد 
و به فضل پروردگار و به حول و قوه‌ى الهى خواهد رسید




نوشته شده در تاریخ شنبه 3 مهر 1389 توسط سعید دهقانی

یكی از مریدان عارف بزرگی، در بستر مرگ استاد از او پرسید:

مولای من استاد شما كه بود؟

وی پاسخ داد: صدها استاد داشته ام.

- كدام استاد تأثیر بیشتری بر شما گذاشته است؟

عارف اندیشید و گفت: در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند.

اولین استادم یك دزد بود. شبی دیر هنگام به خانه رسیدم و كلید نداشتم و نمی خواستم كسی را بیدار كنم. به مردی برخوردم، از او كمك خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز كرد. حیرت كردم و از او خواستم این كار را به من بیاموزد. گفت كارش دزدی است. دعوت كردم شب در خانه من بماند. او یك ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون میرفت و وقتی برمی گشت می گفت چیزی گیرم نیامد. فردا دوباره سعی می كنم. مردی راضی بود و هرگز او را افسرده و ناكام ندیدم.

استاد دوم من سگی بود كه هرروز برای رفع تشنگی كنار رودخانه می آمد، اما به محض رسیدن كنار رودخانه سگ دیگری را در آب می دید و می ترسید و عقب می كشید. سرانجام به خاطر تشنگی بیش از حد، تصمیم گرفت با این مشكل روبه رو شود و خود را به آب انداخت و در همین لحظه تصویر سگ نیز محو شد.

استاد سوم من دختر بچه ای بود كه با شمع روشنی به طرف مسجد می رفت. 

پرسیدم: خودت این شمع را روشن كرده ای؟ 

گفت: بله.

 برای اینكه به او درسی بیاموزم گفتم: دخترم قبل از اینكه روشنش كنی خاموش بود، میدانی شعله از كجا آمد؟ 

دخترك خندید، شمع را خاموش كرد و از من پرسید: شما می توانید بگویید شعله ای كه الان اینجا بود كجا رفت؟ 

من در آنجا فهمیدم كه انسان هم مانند آن شمع، در لحظات خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد، اما هرگز نمیداند چگونه روشن میشود و از كجا می آید......




نوشته شده در تاریخ شنبه 13 شهریور 1389 توسط سعید دهقانی

حضور در محل یادمان عملیات فتح المبین در منطقه عملیاتی دشت عباس (۱۳۸۹/۰۱/۱۱ - ۱۸:۱۸)

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی  با حضور در محل یادمان عملیات غرور آفرین فتح المبین در منطقه عملیاتی دشت عباس، یاد و خاطره رشادتها و دلاورمردیهای رزمندگان غیور اسلام در این عملیات ظفرمند را که در سال 1361 انجام شد، گرامی داشتند و برای شهدای گرانقدر این عملیات، علوّ درجات مسئلت کردند.
حضرت آیت الله خامنه ای در جمع کاروانهای راهیان نور و مردم محلی منطقه، در سخنانی با تجلیل از فداکاری، ایستادگی، هوشمندی و عزم راسخ نسل جوان دوران دفاع مقدس تأکید کردند: تنها راه سعادت دنیا و آخرت ملت ایران، ادامه همان راه با حفظ شجاعت، بصیرت، تدبیر، عزم راسخ و اراده مستحکم مبتنی بر باور و ایمان اسلامی است.
رهبر انقلاب اسلامی اهداف خود از حضور در مناطق عملیاتی دوران دفاع مقدس را گرامیداشت فداکاری و ایستادگی رزمندگان اسلام و شهدای والامقام و قدردانی از ایثار و جانفشانی مردم عزیز خوزستان در یکی از حساس ترین و سخت ترین شرایط کشور دانستند و افزودند: مردم خوزستان در دوران دفاع مقدس در صف اول رزمندگان بودند و پیوستگی آنان با ایران اسلامی آنچنان بود که وسوسه های قومی و زبانی دشمن بعثی هم نتوانست این پیوند مستحکم را سست کند.
حضرت آیت الله خامنه ای مناطق عملیاتی دوران دفاع مقدس را زیارتگاه خواندند و یکی دیگر از دلایل حضور خود در این مناطق را قدردانی از زائران و بازدید کنندگان این مناطق برشمردند و تأکید کردند: این سنت بسیار ستودنی و حرکت با برکت که از چند سال پیش در قالب کاروانهای راهیان نور آغاز شده، باید همچنان ادامه یابد.
ایشان خاطرنشان کردند: ملت ایران هرگز نباید مقطع حساس، تاریخی و پرافتخار دوران دفاع مقدس را فراموش کند زیرا آن مقطع یک تجربه گران سنگ است.
رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: اگر جوانهای نسل امروز نیز در دوران دفاع مقدس بودند، با همان عزم راسخ در میدان حاضر می شدند و امروز همین جوانان، پایمردی خود را در میدان علم و سیاست، تلاش و کار، همبستگی ملی، و بصیرت به اثبات رسانده اند.
حضرت آیت الله خامنه ای با تأکید بر اینکه هدف دشمنان نظام جمهوری اسلامی از به راه انداختن جنگ تحمیلی، تحقیر ملت ایران با جدا کردن بخشی از خاک کشور بود، افزودند: در آن دوران امریکا، شوروی سابق، و برخی کشورهای اروپایی که دم از حقوق بشر می زنند، همه به دشمن خبیث بعثی کمک کردند تا نظام اسلامی ایران را شکست دهد اما جوانان این ملت با فداکاری، عزم راسخ و ایمان قوی خود، توطئه قدرتهای استکباری را خنثی و دشمن را ذلیل و منکوب کردند.
ایشان خاطرنشان کردند: همواره عزم راسخ، هوشمندی، بصیرت، ایستادگی، قاطعیت و شجاعت ملت می تواند دشمنان را هر چند که در ظاهر بزرگ و نیرومند باشند، شکست دهد.
رهبر انقلاب اسلامی توانایی، قدرت و نفوذ ملت ایران در دنیای اسلامی را به مراتب بیشتر و گسترده تر از دوران دفاع مقدس دانستند و افزودند: امروز نیز توطئه های دشمنان زیاد است اما ملت ایران با ایستادگی خود، به این توطئه ها پوزخند می زند.
حضرت آیت الله خامنه ای جنگ فکری و سیاسی را سخت تر از جنگ نظامی خواندند و تأکید کردند: ملت ایران نشان داد که در جنگ، در میدانهای سیاسی و امنیتی، بصیرت و ایستادگی اش کمتر از بصیرت و ایستادگی دوران جنگ نظامی نیست.
ایشان با تأکید بر لزوم همت مضاعف و کار مضاعف در همه عرصه ها، خاطرنشان کردند: ملت ایران باید عقب افتادگی دوران طولانی استبداد و دخالت خارجی را جبران کند.
رهبر انقلاب اسلامی جوانان کشور را در سطح دنیا کم نظیر برشمردند و تأکید کردند: وجود چنین جوانانی، نوید بخش آینده درخشان کشور است و جوانان با لطف و عنایت خداوند متعال، آن روزی را خواهند دید که کشور از لحاظ علمی، فناوری، سیاسی و نفوذ بین المللی در سطحی است که شایسته ایران اسلامی و ملت بزرگ ایران است.
در این بازدید، جمعی از فرماندهان ارشد نظامی، حضرت آیت الله خامنه ای را همراهی می کردند



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 فروردین 1389 توسط سعید دهقانی

 

دلم قرار ندارد از فغان ، بی تو                  

سپندوار  ز کف داده ام عنان ، بی تو

 

ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ                   

ز جام عیش لبی تر نکرد جان ، بی تو

 

چون آسمان مه آلوده ام ز تنگدلی                 

پر است سینه ام از انده گران ، بی تو

 

نسیم صبح نمی آورد ترانۀ شوق

 سر  بهار   ندارند   بلبلان   ،   بی تو

 

لب از حكایت شبهای تار می بندم                 

 اگر امان دهدم چشم خونفشان ، بی تو

 

چو شمع كشته ندارم شراره ای به زبان 

نمی زند سخنم آتشی به جان ، بی تو

 

از آن زمان كه فروزان شدم ز پرتو عشق

چو ذرّه ام به تكاپوی جاودان ، بی تو

 

عقیق صبر به زیر زبان تشنه نهم

چو یادم آید از آن شكّرین دهان ، بی تو

 

گزارۀ غم دل را مگر كنم چو «امین»

جدا ز خلق به محراب جمكران ، بی تو

 

 




نوشته شده در تاریخ جمعه 14 اسفند 1388 توسط سعید دهقانی

آذر ماه 1387 ترم هفت7

 

چند روزه فقط دارم فكر می كنم...

از دفتر بسیج دور شدم،یه جورایی كنار رفتم تا بودنم باعث دلخوری و اختلاف و بحث های بی خودی بین بچه ها نشه.بچه های ترم 6 اكثریت بسیج را تشكیل می دن،با هم متحد و یكپارچه هستند،از هر نظر عالی،پسر و دخترشون،از فرشید شمس و محمد عادلی و مهرداد و محمد رضا گرفته تا خانم آژنگ و سراج و سلمانی...یه جوریم بینشون،نمی خوام اتحاد و انسجامشون بخاطر هیچی بهم بخوره...

رضا فاتحی كه خیلی دوسش دارم، مسئول قبلی بسیج انگار یه جورایی ازم دلخور بود،زنگ زد كه فرشید كارش زیاده تنهاش نذارید،گفتم باشه...یكی امروز بین چند نفر شایع كرده بود كه این یعنی من یه مشكلی داشتم از بسیج انداختنم بیرون،بچه های بسیج هم دیگه توی اغلب جلسه هاشون صدام نمی كنن،شایدم احساس من اینه اما راضیم به این،دور شدم ازشون اما دور شدنم عمدی بود،فعلا این به نفع بسیجه اگه یه زمانی نیاز داشتن به اینكه باشم بر می گردم.یكی از بچه های دانشگاه می گفت بیا بریم یه تشكل تشكیل بدیم كار كنیم...گفتم بذار فكر كنم...می ترسم یه چیز بی سر و ته ای از كار در بیاد و یه چیز بی شاخ و دمی بشه كه دیگه نشه هیچ كارش كرد،گفتم نه اینكاره نیستم ، می تونم اما یه جور زاویه گرفتن با خودمه،مخصوصا تو این جو كه بعضی ها ذوق كردن كه مثلا از بسیج گذاشتنم كنار كه نذاشتن،اینم می ذارن پای همین حساب و یه جبهه كذایی خود بخود مقابل خودم باز می شه...

می پرسن هنوز تو بسیج هستی ؟ جواب نمی دم،فرشید اگه می ذاشت بی سر و صدا می رفتم،هیچ كاری براشون انجام نمیدم،توی جلساتشونم اگه دعوتم كنن جلسه رو ناخودآگاه بهم می ریزم،دست خودمم نیست...

چند وقت پیش آخرین تحلیل خودمو از دانشگاه نوشتم،تصویر بسیج برا 4 سال دیگه،یه جور آینده نگری و طرح تئوری برا آینده...به نظر خودم تصویر آینده تصویر خیلی قشنگیه فقط یه خورده نیاز به زمان داره...

با نماینده دخترای كلاسمون بد كنتاكت شدم ،فقط رومون نمیشه كتك كاری كنیم وگرنه بقیه مراحل را با موفقیت پشت سر گذاشتیم....سر گروه بندی جامعه نگر نظری ،درس خانم دكتر حاتمی،پسرا دائم غر می زدن،به خانم دكتر گفتم،نگاه كرد به نماینده خانوما و گفت چند ترمه نماینده ای ؟ خیلی بهش برخورد،نیت من هیچ وقت این نبود...

فرداش خانوم رفته بود دخترا را هماهنگ كرده بود بریزن رو سرم و اعتراض كنن كه برم كنار،خودم صبح سر كلاس نبودم،حدود ساعت 9 مهدی زنگ زد كه سعید ما یعنی پسرا جلو پارك دانشگاه هستیم حتما بیا كارت داریم....كامل عملی داشتم،مریض نیومده بود،بی خیال شدم رفتم ببینم چه خبره،پسرای كلاس تو پارك جمع شده بودن...تا رسیدم گفتن سعید چیكار كردی دخترا اینجوری از دستت ناراحتن ؟ گفتم هیچ كار...و شروع كردن به گفتن و خندیدن...

سید وهاب عظیمی می گفت این دختره نشسته این ور و اون ور هر جور می تونسته زیر آبتو زده،امروزم خودشو دوستاش اون سمیرا محمدیان و طراوت حسینی كلی شاكی بودن كه آره این دوست نداره با دخترا صحبت كنه و نمی خواد شماره موبایلشو به دخترا بده و ...

یكی می گفت آدم به این بد ذاتی من ندیدم،امروز داشت خودشو می كشت...

یكی می گفت اینو من می شناسم یه آدم مغرور و متكبر هستش كه غیر از خودشو نمیتونه ببینه...

یكی می گفت...

باورم نمیشد ولی آدم بعضی وقتا به باور می رسه....

آخرشم به این نتیجه رسیدیم كه راه خودمونو بریم و خیلی محلش نذاریم،كار خودمو انجام بدم برم جلو...

حرفای پسرای كلاسمون باورم نمی شد،هیچ وقت یاد  نگرفتم اینجوری گرم و رو دشمنی كنم،یاد نگرفتم مقابل شمشیر كشیده چه جوری بجنگم و تلافی كنم،تو این هفت ترم هیچ وقت نشده بود به این گروهی كه امروز اینجوری داره غرور و تكبر خودشو به عنوان شمشیر مقابلم می كشه بدی كرده باشم كه یكی برداره لشكر جمع كنه و یا دوستاش اینجوری سم پاشی كنن و فضا بسازن برام...داره ازش بدم میاد،می ترسم از زمانی كه موج دشمنی و نفرت تو دلم درست بشه....

ظهر بر می گشتم دانشگاه بالا،طناز تابان داشت میومد سر گلستان 5،صداش كردم،یه جوری خودشو زد به بی محلی كه مثلا من آدم حسابت نكردم،پشت سرش رفتم و صداش كردم،مجبور شد جواب بده،گفتم این چرا اینجوری می كنه ؟

گفت ببینید ایشون خیلی حساس هستند و از اون قضیه جامعه نگر ناراحت شدن،اصولا می دونید كه دخترا با پسرا فرق می كنن و حساس هستند...

گفتم:بله،مشخصه....

پیش خودم گفتم شاید راست می گه،شاید سر جامعه نگر بد برخورد كردم...نشستم و یه مهندسی رفتاری برا خودم طراحی كردم و سریع به اجرا گذاشتم،كاری كه چند سال پیش تو یكی از كارگاههای جنگ روانی یاد گرفته بودم و اون اصول طراحی رفتار در شرایط بود....راه و باز گذاشتم هر كس هر جور می خواد رفتار كنه...

تعدادی از دخترا فهمیدن قضیه قاطی پاتیه،اومدن می گن آقای دهقانی ما شما رو قبول داریم،این سر گروه بندی در حق ما ظلم كرده و ...فرصت طلب نیستم،هیچی نمی گم،فقط گوش می دم،می گم حوصله داشته باشید،اینا طبیعیه ،تموم می شه.

چند بار زنگ زدم با خانوم مافی، باهاشون صحبت كردم،بیشتر از بقیه ی دخترای كلاس قبولشون دارم ،نماینده قبلی كلاسمون هم بودن....

امروز لقمان جشن گرفته بود،نمیدونم برا چی،همین جوری خوشحال بود،رفتم پیشش،خیلی پسر خوبیه،با اون كه هستم همیشه خوش می گذره....

 

 




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 بهمن 1388 توسط سعید دهقانی

به عشق رهبرم

 

 

سلام به تو ای عزیز، به چهره پاك و نورانیت،به نگاه حسینیت،علم حیدریت ،درایت حسنیت...

جانم و هر چه دارم فدای تو، فدای تو رهبرم...

فدای روی زیبا، نورانی و عزیزت...

فدای یك لبخند تو كه نشانی از شادی قلبت داشته باشد...

فدای تو رهبرم ،تو كه یگانه علم مردی،غیرت و عزت اسلامی... و بی جهت نیست مردان خدا هنگامی كه علم مردانگی به دوش می گیرند و مردانه به خط كفر و آتش می زنند،ققنوس وار زمزمه لب هایشان و اشك شوقشان نادی نداییست ،ندای لبیك تو،لبیك یا امام خامنه ای...

 

و متحیر مانده اند،جهانی در اشتیاق و انتظار، از این ماه آل علی(ع)،مولای حیدریون زمان كه در آن میانه آتش و دود ،خروش خشم ،سروش موج و آنگاه كه پای عروج به میان می آید و میدان مرد ایستادن،سوختن و دم بر نیاوردن می خواهد ،پروانه وار گرد شمع تو دل به آتش می زنند و در آتش عشق تو ،عشق تو از سلاله حیدر، جان می گدازند و تنها نغمه ای بر لب هایشان جاودانه می ماند كه نادی نداییست،ندای لبیك تو ،لبیك یا امام خامنه ای...

 

بنگر، این قطرات اشك یتیمی شیعیان جهان را،دلاورانی كه به عشق ولایت تو مشت گره كرده اند و ستاره دروغین داود را نشانه رفته اند و جان خود را به مولایشان هدیه می كنند كه جان عالمی فدایت،فدای قطرات اشك یتیمان شیعه یمن ، لبنان و عراق و ایران كه رو بسوی پرچم تو زمزمه لب هایشان تنها نام توست،لبیك یا امام خامنه ای...

 

دیروز با خود می گفتم چه غم ها كه بر دل ها سنگینی می كند و دنیایی كه چقدر كوچك و جانفرساست،چه سخت است بر این سنگلاخ رفتن و به هدف اندیشیدن،چه سخت است میان درد نشستن و نشكستن،چه سخت است شك و شبهه دوستان خویش تحمل كردن و به تو پیوستن...روی ماه تو به نگاهم نشست،لبخندت،یادی و یادگاری از عطر گل یاس،غم عالمی از دلم بیرون شد و نام تو بر لبانم نشست و بر زبانم جاری گشت،به عشق تو رهبرم ،لبیك یا امام خامنه ای...

 

می گفتم...زمزمه ای ناپیدا،با گل سرخ،لطافت لاله ها و ظرافت شقایق ها،با زمان كه از مكان  پیشی می گیرد و چشم به عشق و مهر تو می بندد و رایحه ریحان تو سرمست و بی خود از خودش می كند...در این مستی كه سرمستان كوی تو را آشیان نشین قله پرواز نموده است ،تیز پروازان آشیان عشق تو مولای من،تا به قرار و صولت حیدریت،تدبیر حسنی و نگاه حسینیت دست بر آتش زنند و بر موج نشینند و تنها ندای لب هایشان  نام زیبای تو باشد...لبیك یا امام خامنه ای...

 

از سایه ها پرسیدم ،راز شكوه  آسمان را كه خورشید به تك درخشندگی خود،آسمانی به پهنای آسمان را از سیاهی و تاریكی می رهاند...

از شاخه های خشكیده رو به آسمان فهمیدم،چه دست ها كه بدون ولایت خشكیده بر آسمان مانده اند و بر ماه كه با عزت و غیرت خود تك و تنها میان همه ی سیاهی شب بر درخشندگی و پاكی خود پای می فشارد،نام تو را خواندم...

 

بگو با من ... از دل های در حرمان و درد مانده شیعیان جهان كه در اشك هایشان نام تو را می خوانند و بغض گلویشان را می گیرد...

قسم به غیرت،به غیرت ،به غیرت اشك ها،به دختران شیعه عراقی و گلوی بریده كودكان شیعه یمنی بدست سگ های بی حیا و بی شرف وهابی،به مردان مرد حزب الله كه همه در آتش و دود ،حرمان و درد،بوی نامردی و باروت،زمزمه تو را به لب دارند...لبیك یا امام خامنه ای....

 

كوه صبر و استقامتی،آمال و عشق من ،دلم را از غم ها خالی كردم و عشقت را به دلم راه دادم،تا تنها تو باشی، مولای من ،جانم و هر چه دارم فدای گل لبخند تو ،فدای تو كه اگر بدانم و بخواهی هر آنچه از روز ازل داشته ام فدای یك تار موی ولایت تو خواهم كرد،ای نشان حیدر و ای امید قلب حیدریون جهان،دریای آرام و صبور من ،پرچم حیدریت را می بوسم و با همه گناهكاریم پلاك لبیك یا امام خامنه ای را به گردن آویخته و مهر ولایتت بر پیشانی زده و در تمام عالم به افتخار خواهم گفت...لبیك یا امام خامنه ای...

 

از زمزمه رود ها می شنیدم،از گلبرگ گل یاس ،از ابرهایی كه از آسمان می گریختند و هرازگاهی قطره اشكی بر دل گرفته زمین می فشاندند،از سكوت كه فریاد غریبی اش گوش عالمی را كر نموده است ،از آرامش وجود یك انسان كامل ،از لطافت صبح با قطره های شبنمی كه پشت شیشه های دود زده شهر خالی مرا در آغوش گرفته است ،از موج های نا آرام و كوههای استوار سر در برف،از دلرباییت یا زیبایی و نورانیت چهره ات كه به نگاهی اشك بر چشم آدمی مینشاند،از عشق ،عشق به تمام خوبی ها ،تمام پاكی ها ،عشق به امام حیدریون،از این فریاد انا الحق منصور، منصور زمان،از این شكوه،صبر،عزت و غیرت...می شنیدم و با هر شنیده ای ندایی و نامی بر دلم می نشست،قطره اشكی بر چشمم ،نام تو ،كه تمام عشق و دلدادگی های جهان را می توان از آن شنید...به عشق تو رهبرم...

...لبیك یا امام خامنه ای...

 

 




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 بهمن 1388 توسط سعید دهقانی

چهل روز از تو گذشت...

چهل روز و قرنها از از تو گذشت...

قرنها سالار زینب ماند و سرودی از حرمان،غربت و درد...

قرنها تو ماندی و عطر گل یاس ، با سر بندی از عشق  و  تو را ندیدند و قافله سالار راه بیابان گزید و بگذشت،تنهایی و غربت عطر یاس را،وفا و محبتت را،جلوه های عشق تو را ،ندیدند یا ندانسته و نخواسته دیدند و حیران و متحیر بگذشتند و در خواب ماندند...

قرنهاست كه معنایی جز حسین نیست،دنیایی جز حسین نیست ...عشق را ،دلاوری را،آزادگی و زینب را مولایی جز حسین نیست...

قرنها خاك،خونی چون تو سیرابش نكرد،دلی به عشق جز تو اشك بر چشمی ننشاند،قلبی جز بنام تو نشكست...

قرنها لبی به عطش نخشكید جز آنكه یاد تو بر لبانش غنچه كرد،قطره اشكی بر گوشه چشم و پیشانی كه به خون ننشست جز به عشق سربندی كه بر آن نقش گل یاس زده بودند، لبیك یا مهدی،یا صاحب الزمان...

قرنها دستهایت را بوسه زدند،خون خدا را،پرهای پاك فرشتگان خدا كه جرعه آبی هم به گناه ننوشیده بودند و هم آنها كه چون من غرق در گناه خود از شرم جز تو درگاهی برای نیاز خود ندارد،تو باش امیدشان تا دل به تو ببندند كه دلدادگی به تو را به عالمی نمی توان فروخت...همه تو را می خوانند و تو همه را به محبت لبیك می گویی و بغض دل شكستن را به دل هیچ كس نمی نشانی و بی سبب نیست كه همه از هر دینی و از هر كیشی كه در راه می مانند و درمانده دوران می شوند،قطب نیازشان قبله پیشانی تست ،تا خون خدا دست مانده در راهشان را به حاجتی و قلب مانده در حرمان و غربت و دردشان را به امیدی شاد و راهی دیار هدایت كند...

قرنها آزادگان جهان اشكها و پرچم نگاهشان رو سوی تو دارد،سوی پرچم سرخی كه بر گنبد زرد و غریب تو قطب قطب نمای قلب عاشقان و شیعیان جهان شده است...

قرنهاست كبوتران برای تو و به عشق تو بال می گشایند،پر پروازشان به عشق عطر گل یاس  می شكند  و رخ زیبای او ندیده،قطره اشكی بر چشم،در غم هجران عشق او می سوزند و با زمزمه ای بنام تو و با عطر لبیك یا حسین ،در قفس مانده و بی نام و نشان نشان از نشانی خون خدا می گیرند...تو نشان از نشانی عطر یاس داری،مظهر عشق،ایثار و ظرافت شقایق ها كه ابر ها در سرایت می گریند ، دل ها به زمزمه نامت می شكنند و دل ها در شادی امید و آرزویت سر می گشایند و می شكفند...همه به زمزمه لبیك یا حسین و فقط ،  فقط به عشق عطر گل یاس...

قرنها محرم را بنام تو نوشته اند،سینه زنان و زنجیر زنان به مهر تو می آیند،تو را صدا می زنند، تا تو مولایشان باشی،امید و همه ی آرزو و عشق و دلدادگیشان و بر پیشانی هاشان سربند پادشاه كشور وفا را می بندند،یا ابوالفضل العباس...دل هایشان به یاد تو می شكند،اشكشان به مصیبت تو بر چشمهاشان حلقه می كند و بغض هایشان سرود تو را در دل نهفته دارد  و دست هاشان ساده تر از تمام سادگی ها به امید شفاعت تو رو به خدا بلند می شود...

قرنها دجله و فرات خون می گریند...بی تابی می كنند و برای كودكان كوفه و كربلا از غریبی رقیه و خرابات شام می گویند... ای شط بگو،بگو از این هزار بار گفته و هیچ كس نشنیده،از این نشنیده هایی كه قلب عالمی را ویران می كند،این حسین،حسین كه عالم همه دیوانه اوست...

قرنها زمان در برابر عظمت تو سر تعظیم فرو آورده است و تاریخ به لحظه های تو را داشتن خود می بالد و لباسی از فخر به تن نموده است تا بنام تو خودنمایی و جلوه فروشی كند...این گذشت زمان است یا گذشت بی زمان كه نام تو را،یادت را و شكوه عظمتت را بنام واژه همیشه زنده شهادت زنده و پاینده نگاه داشته است تا زمان معنایی جز تو نداشته باشد....

قرنهاست دست های ناامید و دل های مانده در حرمان و درد،هنگامه ای كه از همه در ها رانده شدند،اشك هایشان بی پاسخ ماند،دلهایشان شكست و پناهی برایشان نماند و روزگار به نامردی دست هایشان را بست  و شمشیر شكست و قهر برویشان كشید،تنها تو می مانی و دل های شكسته شان،عالمی از واژه ها كه تهی گشته از معنا و تنها تو مانده ای و معنای بی پایان واژه ها،معنایی برای هر چیز،هر عشق ،هر دردهر حرمان و هر رنج،تو،حسین،حسین كه عالم همه دیوانه اوست...

سید الشهدا،بهشت حیدر كرار....

  

 

 




نوشته شده در تاریخ شنبه 17 بهمن 1388 توسط سعید دهقانی


بالاخره امتحان ترمیمی هم تموم شد....

من كه دیشب نتونستم بخوابم،شمارو نمیدونم،به هر حال خسته نباشید...

بین همه این درس خوندنا،بین همه فشار و سختی هایی كه می دونم رو ذهنتون تو ایام امتحانات سنگینی می كنه،اگه یه وقت خواستید بین استراحتتون یه كم فكر كنید به این فكر كنید كه :

خیلی بده كه یك كلاس حالت گروهی و قبیله ای داشته باشه و هر گروهی فقط به دسته و گروه خودش فكر كنه

خیلی بده استاد برا امتحان كامل یه سر فصل هایی رو بده و بعد به هیچ كس ندیم و بگیم برید جزوه خودتونو بخونید...

خیلی بده كه آدم نصف كلاس های یك درس را نیاد و بعد اگه نتونست استاد را راضی كنه كه امتحان بده بگه تقصیر تو یعنی من نماینده هستش....

خیلی بده كه آدم نماینده خانومای كلاس باشه ،اما یه وقت كارت گیر افتاده خودت نمیرسی كاری انجام بدی،بگه به من چه ؟(البته با شوخی،اما بدیش اینه كه شوخی ها همش جدیه !)

خیلی بده طرف سر تهرانپارس افتاده توی جوب آب پاش رگ به رگ شده،شب ساعت 25/3 دقیقه صبح زنگ می زنه كه همش تقصیر چشمای شور تو هستش.!!!اولا اینكه آخه اون نصف شب تو اونجا چیكار می كردی ؟ بعد مگه چشای من چشه ؟   سوما اینكه چه جوری به ذهنت رسید كه الان درست وقت تذكر دادن در مورد شوری چشای منه ؟ 

و آخر اینكه خیلی بده كه آدم دریافتش از یك مطلب مثل یه بچه باشه كه یه برداشت اشتباهی می كنه و یه چیزیو الكی بخودش می گیره و بعد حتی سعی می كنه ازت فرار كنه و  باهات روبرو هم نشه كه یه وقت خدایی نكرده سلامش نكنی...

البته در این مورد آخری ،یه زمانی خودم خیلی حساس بودم،روی اطرافیام كه چرا امروز مثلا ناراحته ،چرا تو خودشه،چرا ایننجوریه،چرا اونجوریه...اما اخیرا دیگه حوصله اینجور دغدغه داشتنو ندارم، یه وقتی محسن (شهردمی )می گفت تو خودت از همه بدتری جوش كیو می زنی ؟ همیشه ببین مطلب ارزششو داره كه بخای خودتو بخاطر اینجور چیزا ناراحت كنی ؟بذار كنار این اخلاقتو...

نمیدونم اما راست میگه،هر كس هر كاری دلش خواست انجام بده،هر جور دوست داشت فكر كنه،ناراحت باشه،خوشحال باشه...دلم بزرگه ،حوصله و صبرمم زیاد ولی دیگه نمی كشم كه بخام به اینجور چیزا فكر كنم.

برا بچه ها هر كاری كه از دستم بر بیاد انجام می دم اما اصولا در خریدن ناز افراد خیلی مهارت ندارم...

اینم بذارید پای همه ی بدی هام...

یاعلی.

 




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 بهمن 1388 توسط سعید دهقانی
(تعداد کل صفحات:2)      1   2